تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار
اگر از روز اذل می دانستم که بهار خواهد امد

آنگاه آنقدر غصه ام نمی گرفت

زمستان هم زیباست اما بهار با طراوت تر است

اه مگه تابستان یا پاییز چه شان است

من که دیگر نمی دانم دل به کدام باید بست

اما می دانم ندانم کاری هم درست نیست

نمی دانم ها را پشت سر خواهم گذاشت .

تنها دم را غنیمت شمار که این

یعنی آینده و زندگی و دیگر....

+ نوشته شده توسط شروین در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:6 |
بالاخره آخره سال شده و همه

در فکر تحولی نو می باشند
بی خیال خیلی رسمی شده

یه کار باحال بکنیم یه تغییر جدید واسه یه آدم جدید بودن

نکنه خودامونو فراموش کرده باشیم

خیلی باحالید

همیشه سبز و تازه باشید

+ نوشته شده توسط شروین در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 13:53 |
امروز هوا گرم شد

عرق بر پیشانی ام نشسته

انتظار نیز روزی به پایان خواهد آمد؟

نمی دانم گرمای نگاه او چه با من کرد

که سالهاست در این کوه هر روز به انتظار

بهار می نشینم و چشم در راه آن گرما

از زمستان درونم کوچ می گویم.

+ نوشته شده توسط شروین در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 13:10 |
مرگ ها رنگارنگ اند

مرگ ها رنگ دگر می گیرند

اما مگر مرگ نیز حق نیست؟

بودن یا نبودن مسئله این است

خسته از تکرار ها می اندیشیم ؟<

به چه به مرگ

ما خود را کشته ایم

دیگران را می کشیم

آنگاه که دیگر فکرشان را نمی کنیم

و خاطرشان را از ذهن می ساییم

تو .........

 

+ نوشته شده توسط شروین در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 13:41 |
شب در تراس به آسمان نگاه می کردم

ناگاه دوستی به سیاهی خیره بود

و در سیاهی رویا های خویش در سر می پروراند

سیاهی نیز زیباست ؟

شب چطور است؟

اما سیاهی با سفید زیباتر نمی شود؟

همیشه دنبال کوچ ساده کفتر های سفید و خاکستری

در دل شب می گردم

تو چی؟

+ نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 13:35 |
آب حیات یعنی چه؟

حیات بخش چیست ؟

جان بخشی است؟

همان نزدیکی است؟که منجر به تولید آدمی می گردد؟

نمی دانم ؟

چگونه اندیشه هایم را جمع کنم ؟

آب حیاتم دهید که حیاتی دوباره می طلبم

+ نوشته شده توسط شروین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:48 |
سر سرای ذهنم را رژه می رود

عبارت :

                  دنیای باقی

کجاست ؟ چیست؟....؟

ابدیت است؟

آرامش هم در آن یافت می شود؟

آری باقی اسم فامیل دختری به نام دنیاست

مامن امن ؟

تو چه می اندیشی؟

 

+ نوشته شده توسط شروین در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 21:12 |
دیشب خسته بودم

دلم قصه می خواست

قصه اما قصه ها دیگر قدیمی است

نه فکر ها را باید شست

فکر نیز پاک می شود؟

نمی دانم را می دانم

اما قصه بس بسیار زیبا بود

خواب قصه را دیدم و...

+ نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 19:54 |
داشت می گفت حرفی را می خواهد بگوید؟

داشت می نوشت اما حروف گم بودند.

آِنگاه که نگاه می کرد به حرف های دل تنها رخوت را می توانست در یابد

اما حروف دلخواه کجا بوده اند؟

به کنجی نشته آرام غرق در خود به دنبال

حروف دلخواه

وجودی برای این حروف می توان در ذهن داشت؟

کدام از هم بهتر است؟

تو تا کنون به حروف دلخواه خویش اندیشیده ای؟

یا شد حرف ها دل خواه خویش را شنیده ای؟

یا دل به حرف های خواسته ات نظر کرده ای؟

+ نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 23:11 |
ای داد از زمانه

ای داد از آسمان و هوای گرمش

ای داد از مردم خوابیده

ای داد از دل های کهنه شده

ای داد از عشق

ای داد ..........

باز هم داد بر سر زبانم افتاده است

آیینه کجایی؟

ای داد از من که همه را چنین می بینم

گر همه نیستند من هم نباشم؟؟؟

ای داد بر من که دیگر این چنین نیستم

ای داد بر....

+ نوشته شده توسط شروین در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 19:19 |